|
|
|
|
|
MY HEART IS FULL OF SADNESS, YOU KNOW WHY? BECAUSE YOU'RE NOT THERE ANYMORE
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم
موقعي كه نگات كردم میترسيدم حرف بزنم
موقعي كه حرف زدم میترسيدم درآغوشت بگیرم
موقعي كه درآغوشت گرفتم میترسيدم عاشقت بشم
حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
آره میترسم من دیوانه تو را از دستت بدم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 4:52 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
مامانی من چه کردم برای تو!!!
تو چه کردی؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 6:47 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر کوچولوت پرنیا
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 3:16 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم
فقط نگاهت ميکنم
تعجب نکن که چرا گريه نميکنم
تعجب نکن
بي تو يک عمر فرصت براي براي گريستن دارم
براي گريستن
اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 3:21 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
هرگز کسي را نا اميد نکنيد
نااميد نکنيد
شايد اميد او همه ي دارايي اش باشد
اميد او
همه ي دارايي اش
دارايي اش باشد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 3:44 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
دقایقی در زندگی هستن که دلت برای کسی
اونقدر تنگ میشه
تنگ میشه
که می خوای او را از رویات بکشی بیرون
از رویات بکشی بیرون
و در دنیای واقعی بغلش کنی
بغلش کنی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 6:42 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر می دانستی که چه قدر
دوستت دارم
هیچ گاه
برای آمدنت ، باران را بهانه نمی کردی
رنگین کمان من !!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 4:18 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
عزیزم هدیه من برات یک دنیا عشق زندگیم با بودنت درست مثل بهشته تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک عزیزم دوست دارم تولدت مبارک
امیدوارم
میدونی همه اینها تو این مدت چی رو بهم ثابت کرد ؟
بهم ثابت کرد که میشه:
"دوست داشت "
" وفادار بود"
و لبریزم از این حسه قشنگ !
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 4:30 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
زماني که متولد شدم به من آموختند دوست بدار ...
ولي اکنون که ديوانه وار
دوست دارم
دوست دارم
مي گويند
فراموش کن
فراموش کن
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
هميشه غمگين ترين و رنج آورترين لحظات زندگي آدم
توسط همون کسي ساخته مي شه که
شيرين ترين و به ياد موندني ترين
لحظات رو براي آدم ساخته
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 3:37 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
با تو بوده ام همیشه و در همه جا با تو نفس کشیده ام با چشمان تو دیده ام مرا از تو گریزی نیست چنانکه جسم را از روح و زمین را از آسمان تو دلیل حیات من بوده و هستی وچنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام علت بودن من تو هستی پاسخ من به آغاز و پایان زندگی این است
( همیشه با تو )
( همیشه با تو )
( همیشه با تو )
تقدیم به جاوید عزیزم که خیلی دوستش دارم
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگي زيباست ، نه در رويا... بوسه زيباست ، نه براي هوس ... پرنده زيباست ، نه براي قفس
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 2:37 قبل از ظهر توسط پرنیا
|
|
||
|
|
|
|
|
" تو"
اگر " تو" نبودی
کدام واژه مرا تا عروج " ما " می برد ؟
اگر تو نبودی،سلام را که به لبخند ،پاسخ میداد؟
نگاه منتظرم، راه بر نگاه که می بست؟
زپشت پنجره،چشمان من که را می جست؟
اگر " تو" نبودی، | ||